**love**
تنها شادی زندگی من این است که....هیچكس نمیداند تا چه اندازه غمگینم........Elham
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود کسی آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود من می گوید: تو مرا شاد کردی حسی است که در دنیا وجود دارد نیستم دعا کنم دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی انگیزترین چیز در بزرگسالی است نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم ما را دارد دست داده ما را تصاحب خواهد کرد دوستش دارم داد با آنرا انتخاب کنم و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد وظایف را باید انجام دهم دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت وقتی زرد می شه، وقتی می میره ؛ وقتی از درخت جدا می شه ؛ بازم پای همون درخت می افته هیچ وقت دل به کسی نبند...چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش 2 تا دل کنار هم جا نمی شن...!!ولی اگه دل بستی,هیچ وقت ازش جدا نشو ...!چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی... به قدر کافی نادان باش تا معجزه را باور کنی به قدر کافی ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی به قدر کافی عاقل باش تا بدانی همه چیز را نمی دانی. به قدر کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبه رو شوی. چقدر خوبه ادم یکی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه به خاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره -------------------------------------------------------------------------------------- بچه هاشوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی میمیرند آدم ها شوخی شوخی زخم می زنند.... و قلبها جدی جدی می شکنند.... شوخی شوخی لبخند می زنی و من جدی جدی عاشق می شوم *************** گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! .. گفتمش: دل مال تو، تنها بخند... خنده کرد و دل ز دستانم ربود.... تا به خود باز آمدم او ..رفته بود.. دل ز دستش روی خاک افتاده بود.. جای پایش روی دل جا مانده بود...... ********. افسوس..آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمانی که دوستمان ندارند لجبازی می کنیم وبعد..........برای آنچه از دست رفته.. آه می کشیم...... -****************** دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری، تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند. و این رنج است . زندگی یعنی همین " (دکتر شریعتی ) خدایا: به من دلی بده که لیاقت عاشق شدن راداشته باشد خدایا:به من سینه ای بده که گنجایش عشق مجبوبم راداشته باشد خدایا : به من چشمی بده که توانایی دیدن جمال یار راداشته باشد خدایا : مراآ ن قدر زنده نگه دار که توان عاشق شدن را داشته باشم ماه به من گفت : اگر دوستت به تو پیامی نمی چرا ترکش نمی کنی ؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم : آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی ؟ سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو من همچنان عینکی زده ام که شیشه ندارد*مدام به آن ، ها میکنم تا پاک شود * غافل از آنکه چشمانم غبار آلود است نه عینکم* هیچ کس ویرانیم را حس نکرد… وسعت تنهائیم را حس نکرد… در میان خنده های تلخ من.. گریه پنهانیم را حس نکرد… در هجوم لحظه های بی کسی… درد بی کس ماندنم را حس نکرد… آن که با آغاز من مانوس بود… لحظه پایانیم را حس نکرد بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست / شبهای پر از درد که فردا شدنی نیست گفتم که برایت بفرستم دل خود را / افسوس که چون نامه دلم تا شدنی نیست . . . مطمئن باشه اون رو تو قلبم رو میشكنی من خدا را دارم کوله بارم بر دوش سفری باید رفت سفری بی همراه گم شدن تا ته تنهایی محض سازکم با من گفت: هرکجا لرزیدی هر کجا ترسیدی تو بگو ازته دل: من خدا را دارم این همه خونی که دنیا بر دل ما میکند جای من هر کس باشد ترک دنیا میکند هر زمان گویم که فردا ترک دنیا می کنم چون که فردا می رسد،امروز فردا می کنم رسم بازی عشق این بود که من بشمارم و تو قایم شوی به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک) هنوز نشمرده بودم که رفتی و چنان ناپیدا که برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم لعنت به این بازی بچه گانه لعنت خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم..........
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.![]()
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و
نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،
(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،
( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)
بیر گول آچیب اوندان سونرا سولایدیم!
(ای کاش به حد شکوفه ای زندگی می کردم و سپس می پژمردم !)
عمه جانین بال بلله سین یئیه ردیم،
(لقمه نان وعسل عمه جان را می خوردم،)
سوندان دووروب اوست دونومو گییه ردیم،
( بعد بلند می شدم و لباس بیرونم را می پوشیدم،)
با غچالاردا تیرینگینی دییه ردیم،
(در باغچه ها آواز می خواندم، )
آی اوزومو او ازدیرن گونلریم!
(آه! ای دوران شادیها کجایی!؟)
آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم!
(روزگاری که سوار تکه چوبی بسان اسب می شدم و سوار کاری می کردم!)![]()
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانیِ حالم
باز گویم که عیان است , چه حاجت به بیانم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز عشقت رو دزدیدم و برای اینکه جاش ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات 








